نویسنده : پری سا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸

  

 

تو خود "امن"بودی...خود"افتخار"...خود "دل‌"..

دائی بیژن عزیزم...چهل روز از سفرت گذشت..

.ما سوختیم ..

ولی‌ میدونم دل آسمونیت مال این کرهٔ خاکی نبود.

خیلی‌ دوست داریم و همیشه یادت با ماست.








نویسنده : پری سا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

با چه قلمی بنویسم؟

هیچ روز و شبی کابوس این قلم را نداشت.

  که تو رفتی‌..قلب گهواره ت پاره پاره شد...و هیچ...

و خدا هم معجزه یی نکرد برای صدای دوباره ت...

تا خورشید میسوزد..هیچ کس مثل تو نخواهد آمد.

دایی.. دایی....

ضجّه میزنم  از ناتوانیم...

از تمام قضا و قدرهای تلخ...

می‌گویند :خاک سرد است: پس با یادت چه کنم؟...من هنوز دلم چرخ فلک می‌خواهد  و بادکنک‌های رنگی‌....

دایی.. دایی....

میشنوی؟ این صدای دلتنگیه من است...من دور...من تنها.

دایی.. دایی....

...تو قهرمان کودکی‌هایم بودی....

دایی.. دایی....

میترسم...من از اینهمه کابوس بی‌ رحم.

میترسم....میشنوی؟...ناله‌های مادرت را؟..

بی‌ کس شدیم...بی‌ کس...

و این بی‌ تویی امانم را بریده.

دایی.. دایی....

به حرمت نجیب چشمانت...به آخرین نفست که رفت و رفت و رفت.....

حتا اگرباد..همهٔ غبارها را با خود ببرد...و باز هم کابوسی باشد این روزگار تلخ....دستت را رها نخواهم کرد...

 دایی.. دایی

..آخ

دایی.. دایی....

........................................................................................................................

هفتهٔ پیش زن داییم فوت کرد...مسموم شد...و دیشب دایی بی‌ همتای من همه‌رو گذاشت و رفت...دق کرد.   هر دو شون دکتر بودن...خوشبخت بودن..همه چیز تو یر هفته اتفاق افتاد....من فقط یک دائی داشتم.خیلی جوون..47 سال...وهمهٔ دنیامون بود.پسرش الان گیجه...سپهر فقط ۱۲ سالشه...وقتی‌ فکر می‌کنم آدم تو یه هفته پدر مادرشو از دست بده...گیج میشم...خدا به من صبر بده...به مادر بزرگم که الان بی‌ کس شده...به مادرم...به خاله هام...به سپهر...








نویسنده : پری سا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧

من عاشق عاشق شدنم.

 

همین.







 

نویسنده : پری سا ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠

من و اینترنت

اینترنت و من

لامپ گاهی‌ روشن...

گاهی‌ خاموش


تلفن دهنکجی می‌کند.


اخبار بد....خیلی‌ بد....خون....کتک....باتوم

 

زور
زور
زور


............سر در گمم...کدوم بیانیه؟

کدام قانون؟

قانون زور....قانون خون ، گاز اشک آور...قانون دروغ....

 

خدایا ....از تو به کجا شکایت ببرم؟







 

نویسنده : پری سا ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢


از اینجا مونده ..از اونجا رونده

بعد از اینهمه راه ...آخرش کابوس‌های شبانست و هیچ.

میدونین رفیقا  

درد من از رفتنه


نه از نبودن....










نویسنده : پری سا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

نگاهت

رنگ داغ نقره

انشعابی از دورترین نقط قطب

چشمانت را باز کن

و برایم لا لا ‌یی‌ مرگ بخوان

مثل بهار دیوانه ام.








نویسنده : پری سا ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸

                                                 نوازشم کن

لخت شد آمد .کنارم دراز کشید.روسپی را چه شرم!گفتم تو اگر مشتری من بودی ،چه انتظاری از من داشتی؟
سرش را بر سینه ام نهاد و خودش را به من چسباند و گفت نوازشم کن.نوازشم کن.به جای اینکه دست بر سینه‌ام ببری موهایم را نوازش کن.لبم را فراموش کن.پشت و زیر چشمانم را نوازش کن.به جای اینکه همچون حیوان درنده به روی من بپری،مرا بدری،با سر انگشتانت تمام بدنم را نوازش کن.نرمک گوشم را بمال.مژه بر صورت و پیشانیم بزن.بگو مرا دوست داری.دروغ بگو.بگو که تنها عشق منی‌،به کسی‌ جز به من نمی اندیشی.در وصفم شعری بگو،داستانی از دستانهایت برایم تعریف کن.نوازشم کن.نوازشم کن.
پس از آن او مشتری بود و من در خدمت مشتری.




.........................................................................................................

اوا
ابولفضل اردوخانی








نویسنده : پری سا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

مبارک باشد...ولنتاین

به همهٔ کسانی‌ که دوسشون داشتم زنگ زدم و تبریک گفتم.به مامانم زنگ زدم و بابام و همهٔ خوبهای دنیا.رادیو جوان گوش میدم و تنها نشستم .شایدم برم بیرون واسه خودم یه گلی‌ چیزی بخرم.اول باید یاد بگیرم این بغض لعنتیو قورت بدم...به قول فروغ تمام روز رها شده رها شده چون لاشه یی بر آب...







 

نویسنده : پری سا ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧

مسافرها تک تک از در می امدند بیرون

هندی ایرانی پرتغالی

طفلک داشت از انتظار پر پر میزد.

خانمش داشت میومد تا زندگی جدیدشون رو اینجا شروع کنن.

صبح زود...افتاب نزده باهم رفتیم فرودگاه....

حال عجیبی داشتم.یاد اون صبح سرد تو مهراباد
هیچکس به غیر از خواهرم گریه نکرد...همه خوشحال بودندکه من میرم...یه دختر لجوج و یه دنده که همه رو خسته کرده بود...

اما پرستو گریه کرد.میدونست سالها قراره فقط صدای همو بشنویم.


دلمم میخواست یکی از این مسافرها پرستوی مهربون من بود...







 

نویسنده : پری سا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠

تازگیها خیلی دلم خوش شده..با اینهمه مشکلات عدیده خیلی بی خیالم..همش فکر میکنم یه اتفاق خوب قراره بیافته.یه جور بهونه برای فرار از فکر و خیال.
ولی هرچی هست بهونه قشنگیه.میشه اسمشو امید گذاشت.

امتحان کنید..